اینجا دیگه زبون ترکی به تمام زبونها می چربید. با یک تاکسی از راه آهن به سمت هتل حرکت کردیم.اسم هتلی که انجمن رزرو کرده بود هتل آذربایجان بود.


من و عباس ناصری در اولین لحظات ورود به هتل آذربایجان
تقریباً نزدیک به ساعت دوازده بود که بعد از گرفتن دوش همراه یکی از دوستان انجمن تا سالن غذاخوری یا به قولی رستوران راهنمایی شدیم. با ورود ما که گویا آخرین نفرات رسیده بودیم بازار احوال پرسی گرم شد .چاق سلامتی با دوستان آشنای دیده و ندیدۀ کاریکاتور.
بعد از صرف نهار دوباره به هتل بازگشتیم تا بعد از استراحتی کوتاه، برای مراسم اختتامیۀ هفتمین جشنوارۀ کاریکاتور تبریز، در موزۀ کارتون آذربایجان ،به قول معروف حضور به هم رسانیم. ساعت سه و بیست دقیقه بعد از ظهر بود که همه تو طبقۀ همکف هتل و جلوی بخش پذیرش جمع شده و منتظر وسیلۀ نقلیه بودند.
من و عباس ناصری و مجید ادیبی و محسن اسدی باید به فکر بلیط برگشتمون می شدیم بنا براین تصمیم گرفتیم تو چند تا آژانس مسافرتی نزدیک هتل پرس و جو کنیم تا بلکه بلیط گیر بیاریم.
از اولین آژانس نا امید بیرون اومدیم ولی توی دومی حسابی خوشحال شدیم چون یک کوپۀ چهار نفرۀ خالی داشت.
بلیط ها رو گرفتیم و به سمت هتل بر گشتیم که دیدیم همه منتظر ما هستند و ما هم با آخرین نفرات سوار شدیم و چند دقیقه ای بعد جلوی موزۀ کارتون تبریز یا همون کتابخونۀ ملی سابق پیاده شدیم.
بعد از احوال پرسی با دوستان میزبان تبریزی توی سالن نشستیم و چند دقیقه ای انتظار.

قرآن تلاوت شد و مجری ، برنامۀ اختتامیۀ جشنواره رو شروع کرد. طبق معمول ، اول رئیس ارشاد اسلامی (تبریز) شروع به سخنرانی کرد و کلی از تبریز و تبریزی ها تعریف و تمجید کرد.

از راست به چپ: رئیس ارشاد اسلامی تبریز، نمی شناسم، بهرام عظیمی،رائد خلیل از سوریه
بعد از ایشون، رحیم بقال اصغری صحبت کرد. با شعری زیبا شروع کرد و خیلی زود صحبتش رو تمام کرد و آتیلا اوذر رو به روی سن فرا خواند. آتیلا اوذر از کاریکاتوریست های با سابقه و از اساتید دانشگاه ترکیه است که سن و سالش از میانه گذشته بود. اوذر چند کلمه ای در باب معرفی خودش صحبت کرد و رحیم هم ترجمه می کرد.
بعد از اوذر رائد خلیل کاریکاتوریست سوری به روی سن اومد و چند جمله ای به عربی گفت.اول معرفی و بعد هم جملاتی درباره اتحاد مردم ایران و سوریه و کلاً کشورهای اسلامی اینا...
رحیم که فکر می کرد رائد خلیل به انگلیسی صحبت خواهد کرد برای ترجمه کمی به زحمت افتاد. جالب اینه که رائد خلیل بعد از صحبتش می خواست سن رو ترک کنه که توسط دوستان دستگیر و به کنار آتیلا اوذر هدایت شد. خود رائد هم اشاره کرد که یکم گیج می زنه!!!
بهرام عظیمی نفر بعدی بود و پشت تریبون رفت و تشکر کرد و گفت افتخار می کنه که زنش تبریزیه.
محمود نظری نفر چهارم بود و از جشنواره صحبت کرد و بعد کنار سه داور دیگه ایستاد. بعد هم مجری تک تک برنگان مسابقه رو اعلام کرد که چون دقیقاً یادم نیست از برندگان اسمی نمی برم. فقط فک کنم تو بخش آزاد رومن دراگستینوف از روسیه اول و محسن اسدی بچه مشد دوم و محمد علی خلجی هم سوم شده بود.
بعد از توزیع جوایزجشنواره، به تعدادی از دوستان تبریزی به رسم یاد بود لوح افتخاری داده شد. از خانم تنهایی مقدم گرفته تا باغبون یا نگهبان پارک کنار موزۀ کارتون.

داوران جشنوارۀ از راست به چپ: محمود نظری، بهرام عظیمی،آتیلا اوذر از ترکیه، رائد خلیل از سوریه

بعد از اتمام جلسۀ اختتامیه همه با هم به طبقۀ پایین رفته و از نمایشگاه کاریکاتور اعضای فکو ایران و گروه کاریکاتور کارینگاه (بچه های مشد) دیدن کردیم و عکس انداختیم. بازار عکس انداختن با رائد خلیل و بهرام عظیمی حسابی گرم شده بود. یک خانم تبریزی هم که سن و سال کمی داشت حسابی مخ بهرام عظیمی رو خورد. آخه یه دستۀ چهل ،پنجا تایی از کاراش رو که رو کاغذ آ چار کشیده بود به عظیمی نشون می داد و می خواست نظرشو بدونه. البته طراحی هاش همه به صورت هندسی بود مثلاً چند تا مثلث و ذوزنقه که خودش می گفت اینا هف هشتا کلاغن...!!! خلاصه کل کلی به پا بود محشر...

من در کنار کاریکاتورم در نمایشگاه فکو ایران
یه لحظه دور بر خودمو نگاه کردم دیدم هیشکی از بچه های انجمن فکو نیست ، تا اینکه خانم جنتی منو صدا زد و گفت شما چرا نمی یاین تو جلسه شرکت کنین ؟، که تازه فهمیدم بابا ما از غافله عقب موندیم.
رفتیم بالا و وارد سالن جلسه شدیم .دوستان همه نشسته بودند و جناب رحیم داشت صحبت می کرد . از مشکلات می گفت و از کمبودها و از تشکیل انجمن کاریکاتوریستهای ایران که می تونه اوضاع رو بهتر کنه.
تعدادی از بچه ها بی تفاوت بودند، تعدادی مأیوس و تعدادی هم موافق و امیدوار .در کل با تشکیل انجمن موافقت شد و رأی گیری برای تعیین اعضای هیئت مؤسس به فردای آن روز موکول شد . راستی توی این جلسه یک یادگاری به عنوان فعالترین عضو انجمن فکو ایران به من داده شد که ارزش معنوی بالایی داره. از خانم جنتی هم تقدیر شد و لوح یادبود گرفت .

جلسۀ اول فکو ایران در موزۀ کارتون تبریز(کتابخانۀ ملی سابق تبریز)
میونل قویترین گربۀ دنیا که پشت یکی از پنجره های موزۀ کارتون تبریز چرت می زد!
چند دقیقه بعد از انجمن و موزۀ کارتون خداحافظی کردیم و قرار شد برای تفرّج به جایی بریم. سوار مینی بوس شدیم. وسط راه بود که من اون عقب مینی بوس داشت حالم بد می شد. خدا رو شکر که قبل از خراب کاری رسیدیم یعنی بعد از حدود چهل دقیقه.
پیاده که شدیم گفتند اینجا ال گلیه. البته می گن قبلاً یه اسم دیگه داشته ، که فک کنم شاه گلی بوده !!!
خلاصه بعد از یک ربع سر در گمی در فضای بزرگ و قشنگ ال گلی گفتن : بابا شما کجائید؟ بیاید اینجا چایی بخورید دیگه؟!!
رفتیم و اونجایی که چند تا میز و نیمکت سنگی داشت نشستیم و چایی خوردیم. البته قبل از رسیدن به این ناحیه جلوی یکی از رستورانهای اونجا که چند تا لامپ داخل فضاهای مکعبی روی زمین تعبیه شده بود بچه ها کلی دراکولا بازی در آوردن و عکس گرفتن. ناگفته نماند که باعث و بانی همۀ این عکس ها و عکس گرفتن ها روی نور! کسی نبود جز شاهرخ حیدری. چون استعداد ویژه ای توی بازی نقش دراکولا داشت و توی این مسیر محمد امین آقایی رو هم همراه کرده بود، و بعد تعدادی دیگری از بچه ها از جمله من.

از راست به چپ: محمد امین آقایی، شاهرخ حیدری (دراکولای بزرگ) و من

بساط چای در ال گلی (مجید ادیبی متفکرانه به من نگاه می کنه)
موقع چای خوردن هم شاهرخ نقش اصلی رو توی تابلوی شام آخر بازی کرد . تعدادی از دوستان هم کارشون شده بود سر به سر گذاشتن با رائد خلیل. گاهی اوقات عربی و انگلیسی رو با هم قاطی می کردن و به خورد این بیچاره می دادن و حسابی گیجش می کردن. مثل نیما حکیمی که از حلقۀ ازدواجش پرسید و اون جواب داد که : گذاشتم تو خونه!!! و بعد نیما پرسید حلقۀ نگین دار داره یا نه ؟ و رائد موضوع رو نمی گرفت. محمد امین آقایی می گفت قمر موون و نیما حکیمی می گفت : حجر آف قمر و یا قمر استون. دست آخر هم رائد نفهمید سنگ ماه چی هست اصلا؟!!
توی مسیر من هم چند جمله ای با رائد خلیل صحبت کردم البته با انگلیسی دست و پا شکسته . از محمد الزواوی ازش پرسیدم و اینکه الان چند سالشه و رائد کف دستش با انگشت می نوشت هفتاد و می گفت سون ،زیرو.
از یاسر احمد گفتیم و رائد از کاریکاتور سوریه گفت که بیشتر مطبوعاتیه تا نمایشگاهی و جشنواره ای.
به نظر خودم و تعدادی از بچه ها از جمله شاهرخ کار رائد شباهت زیادی به کارهای محمد الزواوی داره.

من و رائد خلیل (چشم های من از شدت نور فلاش متحّیر شد!)
دوباره داخل مینی بوس نشستیم و و بعد از دقایقی دوباره حالم بد شد، که اگر صحبت های خنده دار شاهرخ نبود مسیر برگشت برام جهنم می شد. شاهرخ از هر خاطره ای یک نکتۀ خنده دار تعریف می کرد. از نشست سال گذشته می گفت و احسان گنجی و چایکوفسکی خوندن! از جشنوارۀ هنر جوان در چندین سال پیش و عکس های یادگاری و یک نفر که می گفت نمی دونستم این کیه تو عکسا که حالا فهمیدم محمد صالح رزم حسینیه و بعد هم چند کل بامزه با صالح کرد و یکم سر به سرش گذاشت .
بعد بحث کمی جدی تر شد و از جشنواره های مختلف کاریکاتور گفتیم با محمد امین آقایی و محمد علی خلجی و شاهرخ.
شاهرخ، آقایی و خلجی دیگه از کاریکاتوریست های حرفه ای هستن و حرف های اونها که حاصل تجربیات شون بود برای شخص من جالب و سازنده بود.
جلوی یک کبابی نزدیک هتل از مینی بوس پیاده شدیم . به زور همۀ ما رو توی اون کبابی جا دادن. یه تعداد پایین نشستن و یه تعداد هم رفتن نیمچه طبقۀ بالایی. هنوز از نشستن توی ماشین حالت تهوع داشتم . چشمم که به کباب های سرخ شده و گوجه های تنگ دلشون افتاد یادم اومد که این پنجمین وعده از نشستن تو قطار، تا نهار و شام توی تبریزه که دارم کباب می خورم. برای همین کبابم رو گذاشتم توی بشقاب محمد صالح چون می دونستم خیلی گشنشه. آخه از صبح که رسیده بود تهران و بعد از ظهر که سوار هواپیما شده بود به مقصد تبریز یه غذای درس و حسابی نخورده بود. من هم که میل به خوردن نداشتم با خوردن ماست موسیر و دوغ خودمو سر حال آوردم.
بعد از شام دوستان همه از رستوران خارج شدن و سیگارها روشن شد و...
به سمت هتل حرکت کردیم و در راه قرار گذاشتیم همه با هم در لابی هتل جمع بشیم و صحبت کنیم از همه چی . به هتل رسیدیم و هر کس رفت اتاق خودش . من و عباس ناصری که توی یه اتاق بودیم ، اولین نفراتی بودیم که توی لابی طبقۀ چهارم، که تقریباً تمام بچه های کاریکاتوریست تو این طبقه اتاق داشتن ، جمع شدیم . شاهرخ بعد از ما اومد و دیدیم که اینجا جای خوبی برای جمع شدن نیست . پس قرار گذاشتیم همه با هم بریم اتاق 408 که اتاق من و عباس بود.
بعد از چند دقیقه همه اومدن و شروع به صحبت کردن. من هم یک سری از کارهای روزنامه ای مو به شاهرخ و محمد امین آقایی نشون دادم و در موردشون صحبت کردیم. حرف های شاهرخ و محمد امین خیلی تاثیر گذار بود و فکر می کنم در کارهای آینده ام بتونم از تجربیاتی که اونها در اختیارم گذاشتن نهایت استفاده رو ببرم.
خلاصه اون شب تا ساعتای 2 نیمه شب کاریکاتور چهره کشیدیم و صحبت کردیم و دلستر و آبمیوه و نوشابه و آب خوردیم. بازار کشیدن کاریکاتور از چهرۀ عباس حسابی گرم بود . هر کاری هم که تمام می شد عباس به عنوان یادگاری بر می داشت.
من هم سه تا چهره کار کردم .یکی از محمد امین یکی از شاهرخ و آخری هم از صولی.

کاریکاتور چهرۀ محمد امین آقایی (اهواز) از خونگرم ترین کاریکاتوریست های مطرح کشور

کاریکاتور چهرۀ صولی (کرمانشاه)
بعد همه رفتن که بخوابن . صبح ساعت 6 باید از خواب بیدار می شدیم تا راهی کلیسای سنت استپانوس در جلفا بشیم.
تا ساعت 4 نتونستم بخوابم ولی از 4 تا 6 به حالت بی هوشی خوابم برد تا اینکه یکی از بچه ها اومد و ما رو بیدار کرد . خلاصه تا ساعت 6.5 تقریاً همۀ بچه ها آماده شده و در طبقۀ هم کف هتل جمع شده بودند و منتظر اتوبوس بودند ، اما تا ساعت 7 خبری از اتوبوس نبود.
نزدیکای ساعت ساعت 7.5 بود که اتوبوس رسید و همه سوار شدند و بعد از طی مسیری کوتاه متوجه شدیم صولی خواب مونده. ولی کسی بر نگشت تا یه جور تنبیه علیه صولی اعمال بشه.

بعد دقایقی از حضورمون در اتوبوس بین همه صبحانۀ نون و پنیر و گردو ...تقسیم شد و بعد از صرف صبحانه اتوبوس جلوی یک سوپر مارکت که چای داغ هم داشت توقف کرد و همگی چای خوردند و من هم فرصت کردم چن تا عکس بندازم.



من،رحیم بقال اصغری(ریاست فکو ایران) و نیما حکیمی(فکو شیراز)
در این تصویر عینک آفتابی نیما را با سبیل اشتباه نگیرید!

بهرام عظیمی و من

داوران خسته بودند! (محمود نظری و بهرام عظیمی(جلو)،پژمان علیپور و رائد خلیل (پشت))

محمد خدادادی(فکو تهران) در حال تماشای کاتالوگی که رائد خلیل از سوریه آورده بود.

محمد علی خلجی(همدان) لیسانس انیمیشن 32 ساله و دارندۀ 30 عنوان داخلی و 89 عنوان خارجی

امینی (فکو مازندران) به چه می اندیشد؟
دوباره حرکت کردیم اما بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که دو تا از دوستان میزبان تبریزی جلوی سوپر مارکت فراموش شدن.ولی اینا دیگه تنبیه نشدن و ما مجبور شدیم بر گردیم و سوارشون کنیم.
دوباره راهی شدیم و در طول مسیر و البته در اواخر راه از کنار رودخانۀ مرزی ارس گذشتیم. لباس سربازهای آذربایجانی که اونور رود وسیم های خاردا بودن خیلی بد رنگ بود .یه سبز بد رنگ.
به مقصد رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و بعد از طی یه سراشیبی ملایم ، کلیسا رو دیدیم. قسمتهای مختلف کلیسا رو دیدیم و با هم عکس یادگاری هم انداختیم.



ایوان و صحن جلوی نمازخانۀ اصلی کلیسا


مقرنس کاریهای زیبا در سر در ورودی نمازخانۀ اصلی کلیسا


تابلویی از وضعیت اولیۀ کلیسا

من و رائد خلیل(رائد در این صحنه می گفت من نقش مسیح را در این عکس بازی می کنم!)

من،آقایی،پژمان علیپور(فکو مهاباد)،عباس ناصری(فکو بجنورد) و محمد خدادادی(فکو تهران)

شاهرخ حیدری(فکو اهواز) در نقش مسیح مصلوب !

من،رائد خلیل، بهرام عظیمی و نیما حکیمی(فکو شیراز)


بعد از اتمام بازدید مدت زیادی نشستیم و صحبت کردیم .محمود نظری از داوری مسابقات می گفت و محمد امین آقایی هم از مسابقات و نحوۀ بر گذاری اونها می گفت.

راستی اونجا تو کلیسا همزاد جرج بوش هم بود. شباهت نود درصدی اون مرد به بوش همه رو متعجّب کرده بود .شاید خودش اصلاً نمی دونست جرج بوش اصلاً کی هست!!؟


عکس دسته جمعی یادگاری

دست آخر هم دوباره همه با هم جمع شدیم و عکس انداختیم . بعد هم همه از کلیسا خارج شدیم و برای صرف نهار (ساندویچ) به سمت اتوبوس حرکت کردیم.
نهار هم خورده شد و حالا موقع بر گشتن به سمت شهر بود. دوباره باید سه ساعتی روی صندلی اتوبوس می نشستیم . این بار مقصدمون تالار میر علی تبریزی بود .می خواستیم کارهای مربوط به جشنوارۀ هفتم رو ببینیم.

بهرام عظیمی و رائد خلیل خیلی خسته شده بودند. بین راه رحیم از یک یک بچه ها معذرت خواهی و خداحافظی کرد برای اینکه باید به جلسۀ سخنرانی هفتگیش می رفت و نمی تونست با ما همراه باشه و در ورک شاپ و جلسه شرکت کنه.

رحیم در این نشست مواظب بود تا به کسی بد نگذرد! از تک تک بچّه ها عذر خواهی و خداحافظی کرد.

بعد از اتمام بازدید از نمایشگاه کاریکاتور دوباره به موزۀ کارتون بر گشتیم تا هم در ورک شاپ استاد عظیمی شرکت کنیم و هم بعد از ورک شاپ در دومین جلسۀ اعضای فکو حاضر باشیم.
بهرام عظیمی تعدادی از انیمیشن های تبلیغاتی خودش رو به نمایش گذاشت و در پایان مورد تشویق همگی قرار گرفت .بعد از استاد عظیمی یکی از دوستان تبریزی دو تا از کارهای گروهش رو به نمایش گذاشت.
پژمان علی پور هم یکی از ساخته های خودش رو به نمایش گذاشت و مورد تشویق و تحسین واقع شد.به نظر خود من هم کار قشنگی بود و حرف های خوبی برای گفتن داشت.
جلسۀ انجمن فکو شروع شد . بحث باز هم در مورد تشکیل انجمن کاریکاتور ایران بود. خانم تنهایی مقدم صحبت رو شروع کرد .تشکیل انجمن مورد موافقت همه بود پس باید تعدادی از دوستان برای عضویت در هیئت مؤسس کاندید می شدند تا رأی گیری صورت بگیره. محمد امین آقایی در طول جلسه کمی صحبت کرد و در خلال جلسه هم قلم به دست بود و طراحی می کرد .چون می گفت به فکر کردنش کمک می کنه. من خطوط محمد امین رو روی کاغذ دنبال می کردم . آقایی واقعاً عالی کار می کنه و خطوط محکم و در عین حال انعطاف پذیرش نشون از پختگی طراحیش داره.



محمود نظری به صورت خود جوش مسئولیت رأی گیری رو به عهده گرفته بود . رأی گیری انجام شد و و هیئت مؤسس انتخاب شدند تا امر تشکیل انجمن رو پیگیری کنند .

جلسه تمام شد و من بلافاصله خودم رو به آقای پناهی رسوندم تا بتونم مقداری کتاب بخرم . بقیۀ بچه ها سوار مینی بوس شده بودند و منتظر من و پژمان بودند که داشتیم به آقای پناهی حساب پس می دادیم . کتاب خریدن ماهم تمام شد . از خانم نیکو رأی و تنهایی مقدم خداحافظی کردیم و سوار مینی بوس شدیم تا به رستوران بریم. این شام آخر بود. شاهرخ هم دوباره نقش مسیح رو برای چند لحظه ای در شام آخر بر عهده داشت.


بعد از صرف شام به هتل بر گشتیم . این آخرین شبی بود که دور هم بودیم.شاهرخ به شوخی می گفت : اگر امشب تو هتل بمب کار می گذاشتن و منفجر می کردند قشر بزرگی از کاریکاتور ایران از بین می رفت. اول همه رفتیم تو اتاق شاهرخ و محمد امین ولی چون دیدیم سر وصدا زیاد می شد رفتیم طبقۀ چهارم در اتاق محمد خدادادی و محمد علی خلجی جمع شدیم . عکسهایی که گرفته بودیم رو مرور کردیم . تا ساعتای 3 نیمه شب بیدار بودیم و صحبت می کردیم. بچه هایی که خسته بودند یکی یکی شب بخیر می گفتند و می رفتند بخوابند. من و عباس ناصری آخرین نفراتی بودیم که از خدادادی و خلجی خدا حافظی کردیم . خدادادی می گفت: ما ساعت 5 صبح باید بریم فرودگاه ولی من می دونستم که اونا خواب می مونن .رفتیم و خوابیدیم. صبح شده بود ، چشمام به زور باز می شد که دیدم صولی داره با من خداحافظی می کنه که بره. و رفت.
ساعتای نه بود که از خواب بیدار شدیم و رفتیم اتاق شاهرخ و آقایی دیدیم بله آقای خدادادی با خلجی خواب موندند و منتظرن ظهر بشه تا با اتوبوس برن. من و صالح رزم حسینی و محسن اسدی و مجید ادیبی با هم به موزۀ کارتون رفتیم . اونجا هم چن تا کاریکاتور چهره به یادگار کشیدم. ساعت نزدیک دوازده شده بود و باید به رستوران می رفتیم تا تبریزی ها آخرین وعده از میزبانی خودشون رو داشته باشن.


آخرین لحظات در کنار هم بودن من و محمد امین آقایی
شاهرخ حیدری و محمد امین آقایی نتونستند نهار بخورند چون برای رفتن از اتوبوس جا می موندن. با بچه ها خداحافظی کردن و رفتن. ما هم نهار خوردیم و به هتل بر گشتیم . بلیط قطار ما برای ساعت نه شب بود پس فرصت داشتیم بعد از یک چرت کوتاه به بازار تبریز هم سری بزنیم.
رفتیم بازار. خیلی شلوغ بود. توی بازار کفش که هیچکس خرید نکرد. رفتیم سراغ صنایع دستی . صالح حسابی خرید کرد. من هم چند تیکه وسایل خریدم. رفتار صالح هم اونجا جالب بود .هیجان زده و هاج و واج از من و بقیه می پرسید: این خوبه؟ اون خوبه بگیرم؟ این قشنگه یا اون؟...


اسدی عشق پیپ داشت ولی اهل دود نبود!

شام آخر چهار نفره ماهیچه بود.حیف که اشتهای من کور شده بود !
از بازار بر گشتیم. شام آخر چهار نفره واقعاً لذت بخش بود چون از بچه ها فقط ما باقی مونده بودیم و بقیه همه رفته بودند. ساعتای هشت و نیم بود که به سمت راه آهن را افتادیم و با صالح که برای بدرقۀ ما اومده بود خداحافظی کردیم . صالح برای ساعت شش صبح به مقصد تهران پرواز داشت تا بعد از ظهر از تهران به کرمان بره.



رأس ساعت نه توی کوپه مون نشستیم و رأس ساعت 9.20 هم حرکت کردیم. ساعت نه شب بعد هم توی مشهد از قطار پیاده شدیم و از همدیگه خداحافظی کردیم و جدا شدیم .
دو روز بعد من به بجنورد رفتم تا دوست دوران دانشگاه خودم رو که حالا پیتزایی بزرگی زده بود ببینم . اونجا هم خیلی خوش گذشت و کاریکاتور های یادگاری زیادی کشیدم.

من و امیر بدیعی از اهالی بزرگ موسیقی سنتی و دوست دوران دانشگاه



از بجنورد برگشتم که محسن اسدی تلفن زد و گفت در حوزۀ هنری مشهد جلسه داریم و اگر برای من مقدور هست در این جلسه شرکت کنم. من هم قبول کردم و در جلسه شرکت کردم.در این جلسه ابتداً محسن صحبت کرد و من هم که تعدادی از کارهایم را به دوستان مشهدی نشان دادم و به سؤالهای آنها پاسخ دادم و یک کاریکاتور هم از چهرۀ محمود آزادنیا کشیدم.بعد از اتمام جلسه در حوزۀ هنری مشهد به محل کار محمود آزادنیا و پدرش در زیرزمین مجتمع تجاری زیست خاور رفتم و چند عکس گرفتم.

کاریکاتور چهرۀ محمود آزادنیا

بچه های مشهد کاریکاتورهای مطبوعاتی من را می بینند
شب 29 اسفند از مشهد به بیرجند اومدم و این پایانی بود به سفرنامه تبریز.


